با خرج پدر در آرِ درمان کم کاری قلب و درد دندان با قیمت رو به رشد اجناس حتی تله مو ش و بند تنبان دیگه حالی به آدم می مونه نه والا احوالی به آدم می مونه نه والا مانند کلاغ پرکشیدن دنبال یه لقمه نان پریدن هی گوشه کنایه های کاری از مادر بچه ها شنیدن دیگه حالی به آدم می مونه نه والا احوالی به آدم می مونه نه والا باخرج کلاس های کنکور گیتار و دف و زبان و سنتور رفتن به کلوپ های باحال با قصدِ کلاس و ژست و فیگور دیگه حالی به آدم می مونه نه والا احوالی به آدم می مونه نه والا در یک اتو بوس فوق آنتیک در دود و شلوغی ترافیک با روح و روان درب و داغون در وضعیتی به سکته نزدیک دیگه حالی به آدم می مونه نه والا احوالی به آدم می مونه نه والا این متن را از بالای لوستر خانه ی قشنگمون می نویسم. می دونید چرا؟ چون باز این دوست شما، این شاسخین دسته گل به آب داده.اصلا و کلاو جزئا این موجود زنده اگر دسته گل به آب نده روزگارش سنبلی نمی شود.حالا شما میگید که من با این حیوون زبون نفهم چیکار کنم؟ صبح خیر سرم فرستادمش بیرون گفتم برو یه شیر از بقالی سر کوچه بخر.از همین شیرهای پاستوریزه کم چرب بدون گاز و افزودنی های مجاز .از همین شیرهای بی خاصیتی که قیمتش هم روز به روز بالاترمی رود.حتی بهش تاکید کردم که تاریخ مصرفش رو هم نگاه کنه که حتما مال امسال باشه.رفته و بعد از دو ساعت با یک تکه طناب از در اومده تو. البته نصف طنابش بیرون در بود و من نمیدیدم.گفتم پس چی شد این شیر؟گفت بیارمش تو؟گفتم پــــــــــ نـــــــــــ پـــــــ میخوایی چیکارش کنی؟هلاک شدیم از بی شیری .اونم سر طناب رو کشید و گفت بیا تو ، خودش اجازه داد. یهو دیدم ای دل غافل یک شیر جنگلی با چه عظمت و ابهتی از در اومد تو.بجای سلام هم یه نعره ی غرش آلود و خشونت آمیز زد که کل وجودمو لرزوند و از ترس پریدم بالای لوستر! تو همون حالت ازش پرسیدم اینو از کجا اوردی؟ گفت پیداش کردم.گفتم چــــــــــــــــی؟ پیداش کردی؟ از کجا پیداش کردی؟ گفت توی اتوبان بود ، فکر کنم داشت دنبال یه پل هوایی می گشت.یه نگاه کردم به شیره که داشت تلویزیون نگاه می کرد و اتفاقا اخبار داشت از شیرهای ولو شده تو تهران حرف می زد.شاسخین که میگه این شیرها شهری هستند و کاری با ما ندارند و ما رو نیش نمیزنند!!! واسه همین هم حاضر نیست اونو از خونه ببره بیرون.حالا شما بگید من چیکار کنم؟
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند.
شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند:
« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

| قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت |








